باشاک برای دیدن امید به اتاق جنک آمده و برایش کادو خریده. او از ته دل امید را دوست دارد. جنک و امید با کاروان به سفر می روند و ندیم نگران جنک است. سحر و جمره هم خداحافظی کرده و به
جرَن و مادربزرگش آرزوی زندگی در استانبول را دارند و در این راه از هیچ کاری دریغ نمی کنند. سحر مادر جرن است و با رفتن به استانبول مخالف می باشد. از طرفی آگاه کاراجا که در حال حاضر ا
شنیز در دردسر افتاده و جایی برای ماندن ندارد. او را از مجتمع هم بیرون کرده اند و وی موفق می شود با داملا صحبت کند. او با داملا قرار می گذارد. آگاه می خواهد شنیز را بدون پرداخت هیچ